|

زنگ میزنن و میگن سر ساعت فلان بیا سر قرار و من گوله میشم که به موقعه سر قرار برسم ولی اولین سدم حرف مادرمه که میگه پسر عموی سربازت داره میاد اینجا ، پس باش و همراهش باش ومن با کلی دلیل و استدلال جیم میکنم و میزنم به خیابون.حالا تو ایستگاه مترو ، سمت مخالف ، پسر عموه رو میبینم و باید کلی بدوم تا بهش برسم که مثلن با خودم ببرمش تویه شهر و بگردونمش که آق والدین نشم که با چهره و کلام سرد اون روبه رو میشم . سعی میکنم فراموشش کنم . وارد مترو میشم ولی خب تا ایستگاه آخر باید اراجیف دختر و پسری رو بشنوم که مدام سر موضعات بچه گونه دارن بد جوری به هم میتازن که تو فقط از دوست داشتن گفتنشو بلدیو ، این حرفا که به خاطر خراب نشدن شبم اینم به نشنیدن میگیرمو از مترو میزنم بیرون حالا نیم ساعتی گذشته و ما با 206 رفقا تو یکی از خیابونا با جون دادن گربه ای وسط خیابون رو به رو میشیم که به ظاهر ، ناغافل ، یه ماشین با یه راننده به احتمال زیاد خر از روش رد شده و بنده خدا داره با لا پایین می پره و ملت همه به تماشا . بعد همه اینا من و رفقا تو پارک آب و آتش ، تو یه جمع قدیمی ولی خواستنی دور همیم و سعی میکنیم به تمامیه حرفای هم با صدای بلند برای پر کردن خلع های ریز درشت زندگی هامون قاه قاه بخندیم و می خندیم . حالا موقعه جدا شدنه ! و من تو این بازار کساد یه پیشنهاد کاری به عنوان مدیر مالی دارم که با اونکه دوستش دارم ولی بهش امید چندانی ندارم ... پ.ن: قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی من درد مشترکم مرا فریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد کن احمد شاملو |