|

تا قاصدک هست دیوانگی باد بیهوده نیست ...
من نه آدم خونسردیم نه خیلی شجاع نه عشق جاهلی دارم نه اونجوری زندگی میکنم . فقط ِفقط از بعضی از ترسا به هیجان میام و دوست دارم ترسای که بهم هیجان میده رو تجربه کنم تو دلشون باشمُ لحظه لحظه شونو با گوشت و استخون حس کنم و این چیزیه که همه به شکلی و تا اندازه ای دارن.
اینا رو گفتم که بگم دیشب وقتی که قرار بر این شد که شب ُ با دایی جان ناپلئون بگذرونیم یه دو سه ساعتشو اختصاص دادیم به پارک نزدیک خونمون که مثل شهر بازی دارای وسایل تفریحیه !دیشبم مثل بیشتر شبای دیگه که اونجا میرم انتخاب اول من و یا بهتره بگم تنها انتخاب من رنجر بود ولی این دایی جان ناپلئون ما حاضر به سوار شدن نبود برا همین من بعد کلی التماس و دست به دعا شدن بی نتیجه که شاید این جان جانان سوار بشه به این نتیجه رسیدیم که بیامو عملی بهشون نشون بدم برا همین رفتمو یه بلیط گرفتمو سوار شدم .
مثل همیشه کلی آدم دور و بر رنجر پرسه میزدن ولی هیچکدوم سوار نمیشدن و منم وقتی رو صندلی رنجر نشستم دیدم سه تا جون پشت منن و روی صندلی های رو به رو هم سه اکیپ خواهر برادرهای امروزی نشستن.جالبی قضیه تو نوع نشستن اونا بود .مثلن یکی از اون اکیپا شامل دو تا پسر بود که با دوست دختراشون جوری نشسته بودن که دخترا رو از دو طرف فرستاده بودن گوشه و خودشون وسط. واقعن مسخره شده بود چون قاعدتن باید بلعکس این قضیه اتفاق بیفته برا همین میخواستم برم پیششونو یه دست مریزاد به اون دخترا بگم ، ولی خب خوشحالم اینکارو نکردم چون با همون گردش اول دخترا غشه رفتن ...
بگذریم .رو صندلی نشسته بودم که مسئول رنجر اومد برای چفت کردن قفل و گرفتن بلیط که من من باب آشنای که به خاطر مراجعه زیادم به رنجر با طرف پیدا کردم گفتم اقا تعداد دورا رو بیشتر کن که طرفم نامردی نکرد و اونجوری که شمردم نزدیک به بیست دورش کرد .حالا تو این حد وفاصل ما در حال اس ام اس بازی به جناب هیوا بودیم که کار به جاهای باریک کشیده شده بود و اونم شاکی و ناراحت که .... برا همین نه میشد جواب بهش نداد نه اینکه میشدجلوی دایی جان ناپلئون هی اس ام اس بازی باهاش کرد و ا َد قبل از حرکت یه اس ام خفن که جواب فوری بود فرستاد . ما هم ساده شروع کردیم در همون چرخش جواب دادن(اگه ریا نشه معمولن من دستمو به میلاهای حفاظ نمیگرم چون برام عادی شده برا همین اس ام اس زدن تو اون حالت برام کار شاقی نبود).خلاصه ما اس ام اسمونو زدیمو جیغ و داد دخترا پسرا که غشه رفته بودنو هم تا دلتون بخواد شنیدیمو اومدیم پایین .
حالا بعد از پیاده شدن اولین چیزی که نظرمو جلب کرد نیشخند معنادار رنجر-دار بود.بعدم که متلک ُاَیولُ اینجور چیزا بود که بهمون ملت مینداختن . چشمتون روز بد نبینه اونقدر تیکه خوردیم که از رو رفته بودم و ما هم هی بیا ملتو توجیح کن ! آقا اشتباه شده من اصلن کلی هم میترسیم .اصلن کی به کیه ول کنید دیگه ...ولی مگه ملت دست برمیداشتن .حالا بعد این همه حرف خوردن رفتیم پیش دایی جان ناپلئون که جون جدت بیا سوار شو قاعله رو بخوابون بریم .ولی مگه سوار شد.ما رو برداشت کلی تو پارک گردوند و آخرم سوار نشد ...
پ.ن : دایی جان ناپلئون همان دوست کلید خودمان مصطفا بود .
پ.ن۲ : این بود انشای من در مورد دیشب را چطور گذراندید (دارم الان که این پست تموم شده به این فک میکنم اصلن چه ربطی داشت من داستان دیشبو اینجا بنویسم ) |