سکوت شبانه
یکشنبه 29 مهر ماه سال 1386
روسپیان ، شهر ما !!!

     قبل از هر چیز لازم میدونم به نویسنده یا منبع این پستم اشاره کنم . شاه آمفاکتوس ۳ یکی از وب های که به ضن نوشته های قوی نویسندش یکی از وب های پر بینده و البته تاثیر گذاره ! موضوعات انتخابی این وب گاها از متن جامعه و رویدادها و اشکالات آن و گاها سیاسیه. این پست نگاهی ساده و البته داستانوار به واقعیت ای که کنکاش اون به عنوان یکی از داغترین و البته تلخترین واقعیت های جامعه ، هر روز بیشتر از قبل احساس میشه ! به هر حال بر این امیدم که با خوندن این پست حتی به اندازه لحظه ای ، به این موضوع فکر کنید و خودتونو جداگانه جای نقش های این داستان بگذارید و از بابت عکس العملی که می باید انجام بدید  ..فکر کنید

س ا ج د

 

اولش :"اگر از من بپرسی چرا کجا و چه جوری باهاش آشنا شدم

چیزی بغیر از دروغ نمی شنوی همیشه متنفر بودم از فیلمها یا کتابهایی که توی مقدمه عنوان میشه این داستان واقعیست شاید بهتره باشه بگم این داستان حقیقت دارد "

 

-------------------

 

هر وقت جلوی آیینه می ایستاد و به چشمهای خودش زل میزد میتونست صادقانه روی خاطراتش فکر و اونها رو تحلیل کنه :

 

هوا سرد بود ، اما هنوز فصل بخاری فرا نرسیده بود شاید هم توی خونه ای که یک پسر و دختر تنها با هم بودند میشد سرما رو حس کرد ، شنیده بود توی اتاق دربسته شیطان بار مشروب خوری راه می ندازه تا زیر بار گناه خم کنه آدم رو ، اعتقادی به این مسائل نداشت اما لای در و باز کرد تا شیطان بیرون از اتاق باشه .

 

 با شیشمین پیکی که زد بالا اوق زد و پسرحالش از دختر بهم خورد ، توی همون حال نگاه هر دو با هم درگیر شد ، دختر در حالی که پلکهاش سنگین بود لبخند زد و در جواب چیزی شبیه لبخند تحویل گرفت ، درست در همین لحظه قطره ای اشک با رنگ سیاه به سنگینی برف از چشم دختر لغزید خیلی عجیب نیست وقتی مژه ای به ریمل آغشته بشه اشک قبل از اینکه دل کسی رو جلا بده رسواش میکنه !!! پهنای صورتش رو با دستهاش پوشوند حالا میتونست خودش باشه مثل کبکی که سرش رو زیر برف کرده .

پسرحرفی نزد با اینکه ادب حکم می کرد براش یه لیوان آب یا حتی یه برگ دستمال کاغذی ببره اینکار و نکرد ، چون حس کرد چشماش رو بسته تا اون رو نبینه وقتی گریه اش رو قطع کرد پسر ، از سر جاش بلند شد و به طرف دستشویی راهنمایش کرد قبل از اینکه بیرون بیاد تمام چراغها رو خاموش و بجاش چند تا شمع با نور ضعیف روشن کرد ...

( اون رو برای این دعوت کرده بود که بتونه انتقام بگیره می خواست خردش کنه گریه کردنش رو ببینه تا بحال هیچ کس اینجوری بازیش نداده بود ، برای همین در دادگاهی که قرار بود محکوم بشه بجای اینکه قسمش بده به راستگویی با مشروب کله پاش کرده بود )

روی مبلی نشست که پشت به دستشویی داشت وقتی دختر در رو باز کرد سایه اش درست روبروی پسر قرار گرفت ... ایستاده بود ، موهای با فر ریز که از بینشون نور مثل نگین می درخشید ، دستهای کشیده ، کمری با قوس زیبای زنانه ، پاهای کمی پرانتزی که تا قبل از اون بهش دقت نکرده بود ، هارمونی عجیبی بین دو پرانتزی که در قسمت کمرش به سمت مخالف هم قرار داشت با پرانتزی که در پاهاش موافق هم باز شده بود به وجود امده بود خواست یه بار دیگه مرور کنه سایه روشنی که یکسال میگذشت از آخرین ملاقات اما ...

دختر با خاموش کردن چراغ پشت سرش تمام اتاق رو توی سایه خودش فرو برد صدای پاهاش مثل پلک بهم زدن نوزادی نرم و سبک بود ، پسر متوجه حضورش نشد تا وقتی  روی مبلی که درست روبروی اون بود نشست

 نمی شه گفت چهره اش بدون آرایش زیبا شده اما معصومتر چرا ... مشخص بود سرش رو زیر شیر آب گرفته قسمتی از موهاش رو به صورت عمد توی صورتش ریخته و با نوری که هر از گاهی می لرزید صورتش غیر قابل روئیت بود پسر حتی نمی تونست چهر ه اش رو مجسم کنه پس به سمت جلو متمایل شد تا شاید بتونه بهتر ببینه ...

 

دختر پاهش رو توی بغلش گرفت و با تمسخر پرسید : موهام جلوی چشم من رو گرفته یا راه نگاه تو رو بسته اگه اذیت میشی میتونم موهام و جمع کنم؟

- پسر خودش رو جمع جور کرد و گفت : راحت باش

دختر در حالی که از سر جاش بلند شد و به سمت پسر می اومد سرش رو زیر انداخت و پرسید حالا باید چی کار کنم ؟ و روی زمین جلوی پای اون نشست

- با تعجب جواب داد : نمی دونم !!!

سرش رو بالا اورد : من یاد گرفتم وقتی نمی دونن چی ازم میخوان به یاد بیارم چرا اونجا هستم .

نگاه پسر به طرف در اتاق برگشت ، هنوز لای در باز بود ، جمله رو توی ذهنش  مرور کرد بهش برخورده بود تا به خودش اومد دید روی دسته مبل کنارش نشسته ، بدون معطلی از سر جاش بلند شد و به سمت مبلی رفت که تا چند دقیقه قبل محل کز کردن دختری بود !!! گرماش رو میشد روی اون مبل حس کرد وقتی سر جاش ثابت شد دختر هم فرصت کرده بود تا روی مبل بار دیگه روبروی هم بشینن

ازش پرسید : چرا اینجایی ؟

با حالت توجیه جواب داد : توی حرفه ما هرکس به شکلی شروع میکنه اما همه یه جور ادامه میدن !

با لحنی عصبی بار دیگه سوالش رو تکرار کرد : چرا اینجایی چرا؟

جواب داد : چون تو ازم خواستی ... اگر میدونستم اینجا کسی انتظارم رو میکشه تا من رو محاکمه کنه چون میدونستم گناهکارم نمی اومدم ... تو هم خوب اینو میدوستی واسه همین یه واسطه رو فرستادی برای دعوت از من .

پسر خواست سوالش رو تکرار کنه با اینکه تقریبا جوابش رو گرفته بود اما سکوت کرد ...

در مقابل دختر با پی گیری صحبتهاش ، باعث شد چاره ای بجز سکوت نداشته باشه : اونشبی که کنار هم بودیم ، وقتی خوابیدی ، ترس همه وجودم رو لرزوند خواستم قبل از اینکه قلبم بلرزه ، ازکنارت فرار کنم که با دیدن لبخندی که کنج لبت نقش بسته بود فهمیدم ترس نبوده که بدنم رو لرزوند بلکه قلبم باعثش شده ، اما به تو دروغ گفته بودم فکر میکردم با دروغهام می تونم یه بار دیگه ببینمت  وقتی خواب بودی داشتم توی بیداری کابوس میدیدم ، از فردایی که تو متوجه میشی من کی هستم و کارم چیه ، اینبار ترس قلبم و لرزوند

پسر لبخند زد ...... و تعجب کرد از اینکه چرا با هر لبخند ، دختر رو به گریه وا می داشت !!!

اشکش رو پاک کرد و گفت : میدونی اونموقع بی تجربه بودم ، فکر می کردم با تپش انداختن قلب طرف مقابلم ، می تونم یه مشتری پرو پا قرص واسه خودم جفت و جور کنم ، اما فهمیدم تند کردن ضربان قلب یه مشتری نباید با عشق ورزیدن به اون اشتباه بشه .... هرکسی با محبت بهم نگاه می کرد فکر می کردم همون کسی که قراره منو از این زندگی نجات بده !!! و همین باعث شد عاشق شدن رو یاد بگیرم عاشق کاری بشم که دارم میکنم ، عشق رو خودم معنی کردم اگه قرار میشد عشق رو از توی کتابها بخونم همیشه نا امید بودم ، به همین دلیل عشق رو بجای حفظ ، حذف کردم ... تجربه به من ثابت کرد وقتی با یه آشغال همبستر میشم باید محکم بغلش کنم تا دستاش باز نباشه برای هر کاری محکم تر از وقتی که توی بغل کسی هستم که عاشقونه دوسش داری !!!

کنا راومدم با خودم شعارم این شد من تربیت شدم ، که ترتیبم داده بشه !!!

به دست کی یا چه جوریش مهم نیست ، چون یاد گرفتم وقتی توی موقعیتی گیر میکنم که ازش خوشم نمی آد ، باید تبدیل به کسی بشم که بقیه ازش خوششون بیاد !!!

 

می خوای بدونی بقیه کیا هستن  .... : بی سوادهایی که استاد نصحیت کردنن ، دکترهایی که بوی گند بهداشت میدن ، پولدارهای که دستشون نمی رسه به خودشون و.ر برن !!!، پسرهایی که از جیب پدرشون کش میرن تا یه ...  مومنی که با دوتا آیه از روی کاغذ اونم با غلط و غلوط محرمش شدم ، کسی که چونه میزد برای یه قرون دو زار ،

تمامشون یه نقطه مشترک دارن وقتی کارشون تموم میشه نه بخاطر س.ک.س بلکه برای این پول میدادن که هرچه زودتر گورم رو گم کنم ، فرق من با اونها در همینه ، من حاضرم  بابت هر شبی که نزدیک به کسیم که قلبم رو مال خودش کرده پول بدم !!!

فرصتهام توی دنیای که برای خودم ساختم بی اندازس البته بستگی داره به اینکه تردید نکنم و قوه جسمانیم تا چه حد بکشه ...

یعنی می تونم تا کی دووم بیارم ؟

.

..

منتظر موند تا واکنش پسر  رو نسبت به حرفاش ببینه

اما باز هم سوکت و  لبخند ...

 چشمهای دختر پراز حرف شد تا کی میتونه ادامه بده

و اشک بدون شک ، شکوه اون لحظه بود

نور لحظه به لحظه کم رنگ تر میشد و صدای سکوت در مغزش سوت میکشید

..

.

 از صدای قارو قور شکمش تبسمی کرد و باعث شد قطره ای اشک رو با لبخندش بچشه بلا فاصله برای توجیه دستش رو روی شکم گذاشت :

پولی که در می آرم نباید خرج شکمم بکنم ، شکم گنده من رو از نون در آوردن می ندازه !!!

دختر خجالت کشید

کمی به حرفهایی که زده بود فکر کرد ، در شرایط عادی بهتر بود نمی گفت ، اما حالا باید ادامه میداد تا به سرانجام برسه ... با اینکه میدونست روی مبل روبرویش کسی به قصد محکوم کردنش پا بست نشسته و فقط قراره بشنوه نه جواب بده اما جرات به خودش داد تا سوالی بپرسه ؟

----

تا حالا از یه زن صادقانه شنیدی حرفایی رو که امشب وادارم کردی بالا بیارم ؟

.

..

با زهم لبخند ، جوابی از پسر بود

..

.

و دختر باز هم اشک ریخت و با صدایی کم نور تر از شمعی که می لرزید گفت : توقع بیجایی ، اگه هنوز هم انتظار داری ، با اون حس پاکی که بهم ابراز کرده بودی ، اونشب آب پاکی رو ، روی دستت می ریختم ...

من یه بازیگرم نقشی که بازی می کنم "سپرمه " برای محافظت از خودم

موقعی که زانو زدم خلع سلاح شده بودم کم پیش می آد ، شبی که سپری بکنم بی سپر !!! ...

 فقط دیگه بهم لبخند نزن !!!

 

.

 

پسر چشمهاش رو بست لحظه ای تردید کرد ... برای به زبون اوردن جمله ساده ای که دختر منتظرشنیدنش بود !!!

 وقتی به خودش اومد فهمید فرصتش توی دنیای بی اندازه اون تموم شده

روی میز ، به ازای دو شب که با پسر گذرونده بود و نه با لعکس ، پولی گذاشته بود

 و به نرمی پلک بهم زدن نوزادی گم و گور شد !!!

 

..

حالا وقتش بود جواب آخرین سوالش رو هم از آیینه بگیره به لبهای خودش توی آیینه دقت کرد تمام داستانش همین بود حقیقتی که واقعیت داشت حالا منتظر جواب بود

چند لحظه بعد از سکوت ، لبخندی روی لبهاش نقش بست ، که نفرت انگیز ترین موقعیتی بود که تا حالا از خودش دیده بود ، با مقایسه لبخندی که موقع خواب ، ملکه ذهن دختر شده ، با حرکت لبهاش در شبی که مهمانش بود متوجه شد دختر چرا گریه میکرد ؟

----------------

اضافات :

گفتم

        روسپیان ، شهر ما

              رویم سیاه ...... باید بگویم

                             شهر ، روسپیان ما  

..................................................................................
صفحه 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>
عناوین آخرین یادداشت ها
Tinypic

آرشیو
موضوع بندی
تعداد بازدیدکنندگان : 85051

Page Rank Check
nightly silenceشیرهای من در گوگل ریدر
Design: Hiva Irani