|

امروز صبح می خواستم دامنی از گل سرخ برایت بیاورم
اما آنقدر گل به دامن ریختم که گره دامن تاب نیاورد و گسست
گره دامن گسست و گلها به همراه باد به پرواز آمدند
و همه در دامن دریا ریختند
و همراه امواج رفتند و دیگر باز نگشتند
فقط امواج را گلگونه کردند
و آتشی در دل دریا انداختند
امشب دامن هنوز از آن گلهای بامدادی عطرآگین است
اگر میخواهی بوی خوش آن گلها را احساس کنی
سر در دامن من بگذار
خانم مارسلین دیور - شاعره فرانسوی (۳۶۵روز باسعدی -ص ۲۷ و ۲۸)
پ.ن۱:این شعر رو تو وبلاگ دوستم آزاد دیدم که در زیرش منبعشو کتاب ۳۶۵روز با سعدی زده بود منم چون قبلا این کتاب رو خونده بودم و این شعر یادم نمونده بود ۵شنبه به محض رسیدن به خونه از قفسه کتابهام برداشتمش و تمام ۵شنبه و جمعه رو به خوندنش گذاشتم .البته نه به خاطر اینکه یهوی عاشق خوندنش شده باشم ٬ بلکه بخاطر اینکه هر موقعه میخواستم از کتاب دل بکنم بادم میفتاد که دفعه اولی که کتاب رو میخوندم چقدر این شعر برام زیبا اومده بود و چه زود من اونو وارد دفتر شعرم کرده بودم و حال اینکه بعد گذشت اندی باید چقدر از خودم خجالت بکشم که این شعرو دیده باشم و مثل ...فارغ از هر حسی برام جدید اومده باشه .
پ.ن۲ :البته این عادت منه که زود به فراموشی رو بیارم ولی معمولا با یه بار خوندن حداقل یادم میاد که کی و کجا فلان چیز رو دیدم و یا شنیدم مگر اینکه درست بر انچه که دیدم یا شنیدم توجه نکرده باشم...
پ.ن ۳: و دیگر اینکه بعضی وقتها چقدر درک اشعار سعدی و مولانا و... برام سخت میشه و من چقدر از این وضعیت متنفرم چون یاد آوری حقیقتی میشه که من متوجه ش هستم ولی دیگه فرصتی برای برطرف کردنش(حداقل تا چند سالی ) ندارم.
پ.ن۴: بابت تمام موارد بالا جدا و قویا از خودم معذرت میخوام و قول میدم در اولین فرصت بدست اومده این کوتاهی رو جبران کنم .
س ا ج د |