| |
|
یکشنبه 9 بهمن ماه سال 1390 |
|
که هستی
|
|

که هستی که زندگی مرا به قضاوت نشسته ای میدانم بی نقص نیستم و آنقدر زندگی نخواهم کرد که بتوانم باشم اما پیش از آنکه انگشتانت را به اتهامی بسوی من نشانه بگیری ببین دستهای ات چقدر آلوده اند "باب مارلی"
|
..................................................................................
|
| |
|
چهارشنبه 5 بهمن ماه سال 1390 |
|
دیالوگ های ماندگار
|
|

بازنده ها کسایی هستند که از باختن خیلی می ترسن، اونقدر که حتی امتحانم نمی کنن...+
|
..................................................................................
|
| |
|
چهارشنبه 5 بهمن ماه سال 1390 |
|
زمستان بود
|
|
شب بود بیابان بود زمستان بود بوران بود ســـــــــرمای فراوان بود یارم در آغــــوشم هـــــراسان بود از ســـردی افسرده و بیجان بود در فـــــکر آن سیمین بر خوشگل از جسم و جـــان خود بودم غافل می کوشیدم بهرش از جان و دل می بردمش با خـــود سوی منزل گیسویش، از باد و باران گشته آشـــفته در هر مویش گویی مروارید غلتان سفته طی شد راه دشوار آخر بر من و یار با بـــــــوسهای گرمی به او دادم با لبهای چون قند بر رویم زد لبخند برد آن همه رنج و غم از یــــــادم
فریدون فـــــرخزاد +
|
..................................................................................
|